تبليغاتX
Lover Boys
عشق یا چیزی شبیه آن

چه بگويم از عشق طاعون زده ي خود بگويم از بد بختي خود بگويم آخر از چه بگويم

از روزي بگويم كه روحمان با هم پيوند خورده بود يا از ان نفس هاي گرم تو كه در هق هق

صدايم آميخته شده بگويم ديگر از چه بگويم چه زيبا بودي مانند گلي بر شاخه كه من حاضر

بودم صد بار بميرم ولي قطره اي اشك بر گونه هاي زيبايت ننشيند ولي............

حالا مانند پير زن عبوس لج باز شده اي كه من حاضر نيستم حتي براي يك لحظه نگاه م با نگاه ت

برخورد كند .............

ولي هنوز جاي برگشت هست چون........

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 16:31  توسط BABAK | 
سلام

ببخشی چند مدت نبودم دوباره میام بای

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 11:4  توسط BABAK | 

 

  

دیگه خیلی وقته که شعرام رنگی نداره

دیگه خیلی وقته که دلم یه لحظه آروم نداره

دیگه خیلی وقته که نگام هیچ برقی نداره

خیلی وقته که دستام گرمی ای نداره

لبخندم به جز سردی هیچ چی نداره

دیگه خیلی وقته که خودم نیستم

انگار اون آدم قبلی رفته

انگار خودم تنهام گذاشته

دلم عین یه قاصدک بدجوری بی قراره

میگه موندن با تو محاله

دلم گذاشته رفته

میگه تو من جایی نداره

می گه تنهام می ذاره

دلم گذاشته رفته

از بس که بی مرامه

میگه با تو بودن به جر گریه هیچ چی نداره

هیچ چی نداره ؟

یعنی انقد نگام بی قراره ؟

می گه صدات بس که می لرزه دیگه ارزش شنیدن نداره ...

میگه : اشکات منو دیوونه کرده

دلم گذاشته رفته

میگه : واسه همیشه رفته ....

بدون اون یه لحظم آروم ندارم

مطمئنم که نمی تونم حتی سرم رو بالش بذارم

بدون اون گلای باغچمون می میرن

قناریا دیگه هیچ وقت آواز قشنگشون رو سر نمی دن

بدون اون شعرام رنگی ندارن

دیگه حرفی واسه گفتن ندارن

بدون اون می میرم

حتی یه لحظم نمی تونم

نه حتی کمتر از اونم ،نمی تونم

می میرم .....

آخه دلم ...

دلم واسه همیشه رفته ...............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:0  توسط BABAK | 

یادت می یاد گفتم بهت یه بت چه جوری میشکنه؟

حالا می خوام یادت بدم چی کار کنی که بشکنه

وقتی یکی دل نداره یعنی محبت نداره

وقتی یکی سنگ میشه یعنی لیاقت نداره

گفتی بهش دوسش داری ولی چی شد آخر کار

گذاشت و رفت بی واهمه شکست همه قول و قرار

وقتی یکی میشه یه بت یعنی باید گذاشت کنار

تمام اون قول و قرار تمام اون راز و نیاز

بذار بره خیالی نیست یه روز میشه مثل خودت

تازه می فهمه که یه بت چیکار با قلبا می کنه

فقط کمی صبر می خواد تا ببینی آخر کار

همون بت سنگیه تو می شه برات یه بیقرار

حالا دیدی کاری نداشت شکستن یه قلب سنگ

آخره کار مال تو شد همون بت سنگی و سخت

ولی به قول یه نفر :گذشت چیزه خوبیه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 18:38  توسط BABAK | 

از این به بعد یاد گرفتم که؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
يه روز کسي بهم گفت دوست دارم سعي نکنم بهش بگم دوستش دارم اگه گفت عاشقتم سعي نکنم عاشقش بشم اگه گفت همه ي زندگيش منم سعي نکنم همه ي زندگيش باشم ِ چون يه روز مياد و بهم ميگه ازت مُتنفرم اونوقت دیگه نمي تونم سعي کنم ازش متنفر بشم به نظر من دنيا را بد ساخته اند......... کسي که دوست دارم من ودوست نداره. کسي که من دوست داره ،من دوستش ندارم اما کسي که من دوستش دارم و او هم من و دوست داره به رسم و روزگار هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين.

یه شعری و یادم اومداز سروشخیلی قشنگه؟؟؟؟؟؟
روزی که میگفتی من با تو میمانم
روزی که دانستی من بی تو میمیرم
روزی که با عشقت بستی به زنجیرت
بازنده من بودم این بوده تقدیرم
خوش باوری بودم
پیشه نگاهه تو
هر دم ز چشمانت خواندم کلامی رو
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودی تو معبودم
آرام و آسوده در خوابه خوش بودی

یک لحظه من بی تو

هرگز نیاسودم

من با نفسهایت نامه تو را خواندم

کاش ای ............................

با تو نمی ماندم

عشق توچون برگیر در دست طوفان بود

دل کندن و رفتن پیشه تو آسان بود
روزی به من گفتی دیگر نمیمانم
گفتم که میمیرم گفتی که میدانم

باور نمیکردم هرگز جدایی را

من امدم با عشق این بیوفایی را
هر دم ز چشمانت خواندم کلامی را
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودی تو معبودم
ارام و اسوده در خوابه خوش بودی

یک لحظه من بی تو

هرگز نیاسودم

من با نفسهایت نامه تو را خواندم

کاش ای ............................

با تو نمیماندم.............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 18:31  توسط BABAK | 

گناهت را نمی بخشم

نگاهت را نمی خواهم

لبانت را نمی بوسم

گل مسموم عشقت را نمی بويم

دگر افسانه ی عشق تو را با کس نمی گويم

دگر جادوی چشمانت به جانم بی اثر باشد

دگر اغوش گرمت بهر من مگشای

که اين مجنون سرگردان,زعشقت بی خبر باشد

مرا عشق دگر باشد

زمانی گرتو محبوب من بی خانمان بودی

کنون ياری دگر محبوب تر باشد

زمانی گر توهم ارام جان بودی

کنون ارام جانم ديگری باشد

چه شبها,بی تو در دريای غمهاغوطه ور گشتم

چه شبها,با خيالت از دو عالم بی خبر گشتم

به دنبال تو من اواره هر کوی و دشت گشتم

به اميد وفايت هر زمان اشفته تر گشتم  

نگاه گاه,گاه تو قرار از من ربود اخر

ولی افسوس عهدم را شکستی بی وفا!

اما چه زود,اخر....؟!

تو جانم را به سوزو ساز غمها اشنا کردی

تو اول بار اغوش محبت بهر اين بيچاره واکردی

به طوفان بلا خود را رها کردی

نگاهت رنگ عشقومهربانی داشت

دريغ از ان همه افسانه های تو

دريغ از ان همه شوقی که افکندم به پای تو

شکتی عهد عشق اسمانی را

گل بی بوی عشقت را به دست ديگری دادی

که او نيز همچومن

شود بيمار عشق تو

ندانستی که هرگز عاشقی چون من نخواهی داشت

ندانستی که هرگز ديگری چون من برايت سر نخواهد داد

اگر يار جديدت سيم و زر دارد

اگر زيباست

اگر الماس و ياقوت وگهر دارد

اگر او زيور از من بيشتر دارد

بدان!

الماس شوق من

بدان!

ياقوت اشک من

بدان!

رخسار زرد من

بسی از گنج هايش قيمتی ارزنده تر دارد.

تو گر عشق مرا

اين سان به باد نيستی دادی

تو گر ويرانه کردی اشيانم را

تو گر نشنيدی اوای فغانم را

تو گر دادی به طوفان جسم و جانم را

بدان!

من هم دگر در ارزوی بوسه ا ی

جان نمی بخشم

نگاهت را نمی جويم

لبانت را نمی بوسم

دگر افسانه ی عشق تو را با کس نمی گويم.

اگر عمری وفا کردم

پشيمانم

دلم را گر به عشقت اشنا کردم

پشيمانم

تو را ديگر رها کردم....

                                        تو را دير رها کردم....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 15:23  توسط | 

 

 

 

منم تنها ترين تنهاي دنيا

تويي زيبا ترين زيباي دنيا

منم مثل اميد يك قناري

قراري بر دل هر بي قراري

منم يلداي بي پايان عاشق

تو بودي مرحم درد شقايق

تويي ساكت تر از پژواك شبنم

به روي برگ گلها خواب نم نم

منم آن لهجه لبريز از درد

نگاه تو نبود هرگزم سرد

تويي لالايي خواب خوش آواز

نگاهم را ببين در شوق پرواز

منم آن دختر لبريز از مهر

كه جادوي نگاهت كرده اش سحر

نگاهت را پرستم اي نگارم

فداي تار مويت هرچه دارم

 

 

رفتيُ و خاطره های تو نشسته تو خيالم!
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم!
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شكستم!
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم!

هم ترانه! ياد من باش!
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش!

اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد!
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد!
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش!
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش!

هم ترانه! ياد من باش!
بی بهانه ياد من باش!
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 15:21  توسط | 

منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو منم راستشو گفتم زندگیمو اون قهر کرد و رفت و هیچ وقت نفهمید که خودش همه ی زندگیم بود

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 15:17  توسط | 

نمیخوام بگم که قدر یه دنیا دوستت دارم...
چون دنیا یه روز تموم میشه...

نمیخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم یه روز پژمرده میشه...

نمیخوام بگم که سیاهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم میشه...

نمیخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که همیشه پاک نمیمونه...

نمیخوام بگم که دوستت دارم...

چون من عاشقتم

 

 

 

 

نمی خوام شعر بنویسم . می خوام حرف دلمو بگم.حرفی که همیشه توی دلم سنگینی می کنه. 

آدما توی یک نگاه به همدیگه علاقه مند می شن. توی یک هفته مهرشون به دل هم می شینه. توی یک ماه به هم عادت می کنن.

با یه کلمه از هم سیر می شن.توی یک چشم به هم زدن از هم جدا می شن . ولی یک عمر طول می کشه که همدیگه رو فراموش کنن.

اما من با یه نگاه عاشق شدم.بهش عادت کردم. هیچ وقت ازش سیر نشدم و نمی شم. اما تقدیر ازم جداش کرد. فلک ظالم بینمون فاصله انداخت. اما قسم می خورم که تا عمر دارم منتظرش می مونم و هرگز فراموشش نمی کنم.

                                                           قسم می خورم

                                                              قسم می خورم

                                                                  قسم می خورم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:5  توسط | 

از میان تمام نواهای زمینی

نوایی که به دورترین نقطه در آسمان راه می یابد

موسیقی موزون قلب عاشق است .

عشق رود زندگی در جهان است .

میندیش که با دیدن جویباری کوچک

یا با رسیدن به نخستین چشمه حقیر

عشق را شناخته ای .

تا آن زمان که از میان دره های خارایین نگذری

و جویبار را گم نکنی

و مرغزارها را پشت سر نگذاری

و جویبار را ببینی که هر آینه گسترده و ژرف تر می گردد

تا آنجا که کشتی ها بر پهنه آن پیش می رانند

تا به فراسوی مرغزار پا ننهاده ای و به اقیانوس بی انتها نرسیده ای

تا تمامی گنجها را به اعماق این اقیانوس نسپرده ای

در نخواهی یافت که عشق چیست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 17:7  توسط |